poster هرایین//sport/گالری عکس/اس ام اس/wallpaper/
جاودان باد سایه دوستانى که شادى را علتند نه شریک و غم را شریکند نه دلیل

شاپور ساسانی

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجویی نموده و پوزش خواست.

 خواجه نصیرالدین توسی


بانو "آهونور" زن جوانی در شهر سمنان بود که همسرش را مغول ها کشته بودند . "آهونور" نقش های بسیار زیبا از دوران غرور و عظمت ایرانیان بر روی کوزه و ظروف سفالین می کشید و در بازار می فروخت یکی از افسران اباقاخان (پسر هولاکو از ۶۶۳ تا ۶۸۰ ه‍. ق) پس از توجه به کوزه ها متوجه معنای نقوش باستانی آنها شده با لگد کوزه ها و ظروف را شکست و دست آهونور را گرفته به سوی سربازخانه کشید . در یکی از کوچه ها آهونور احساس کرد دست سرباز مغول از دستش جدا شد و بعد از ثانیه ایی سرباز مغول غرق در خون ، مقابلش بر زمین افتاد . در همین حین مردی با چهره نیمه پوشیده نزدیک شده و به آهونور گفت : فرار کنید ...
از آنجایی که در بازار همه آهونور را می شناختند ونشانی خانه اش را نیز ، نتوانست در خانه بماند ، دست دو کودک خویش را گرفته و از طریق پشت بام پا به فرار گذاشت . همه شهر همهمه بود و همه از سرباز کشته شده مغول می گفتند . سربازان شهر را زیر رو می ساختند تا اثر و نشانی از کُشنده سرباز مغول و آهونور بیابند . پاهای خسته کودکان آهونور طاقت دویدن بیش از آن را نداشت . در کنار کوچه ایی نشستند مادر هر دوی آنها را به زیر چادر بلندش کشید یکی از سربازان مغول متوجه آنها شد و به سوی آنها یورش آورد اما او هم قبل از آنکه کاری کند بر زمین افتاد مردی از پشت سر سرباز مغول هویدا گشت همان کسی بود که در بازار آهونور را نجات داده بود به بانو گفت پشت سر من بیایید . چند دقیقه بعد آنها در منزل مشاور ایرانی حاکم مغول بودند . آن کسی که آنها را نجات داده بود محافظ مخصوص مشاور بود . همسر و دختران مشاور آنها را دلداری می دادند که نترسید و همه چیز درست می شود .
آهونور آن شب تا دیر وقت فکر می کرد و در عذاب وجدان می سوخت او در تمام سالهایی که همسرش را از دست داده بود همیشه پیش همه از مشاور حاکم سمنان به بدی یاد کرده بود به همه گفته بود کسانی همچون مشاور همسر مرا کشته اند و مشاور یک خائن به ایرانیان است . اما حالا می دید مشاور ناجی او شده است .
سه روز بعد از آن حادثه محافظ آن مشاور ، آهونور و فرزندانش را همراه کاروانی کرد که به سوی مشهد می رفت ، از رییس کاروان که خود آشنای مشاور بود خواست زن و کودکان را در دامغان به منزل یکی از بزرگان شهر ببرد .
آهونور در آخرین لحظه از محافظ خواست از طرف او از مشاور عذرخواهی کند و گفت من همیشه فکر می کردم ایشان قلب ندارند و ایران و ایرانیان را از یاد برده اند . محافظ خندید و گفت : نگران نباشید ایشان بزرگ زاده اند و برگشت...
براستی ایرانیان شجاعی همانند این مشاور و یا خواجه نصیرالدین توسی ، علیشاه جیلان تبریزی ، خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی و غیره ... بوده اند که در سیاه ترین لحظات خود و خانواده خویش را برای سربلندی ایران تحت خطر قرار می دادند .در حالی که بسیاری از ایرانیان تصور می کردند آنها فاقد احساس میهن پرستی هستند . همه آنها عاشق بودند ، عاشق ایران و فرهنگ سترگ آن ، همانند اندیشمند کشورمان ارد بزرگ که می گوید : کجا دلبری زیباتر از "ایران" سراغ دارید ؟ معشوقی که هزاران هزار پیکر عاشق در زیر پایش ، تن به خاک کشیده اند .
آهونور و فرزندانش در دامغان زندگی تازه ایی را با سرمایه ایی که مشاور داده بود آغاز کردند از آن پس آهونور نقش های زیبای تاریخ ایران باستان را بر روی فرش می بافت ...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ روح اله جعفربگلو ]

 

 غروب آفتاب در پشت ابر جاده استلج به کلنجین

 

 

 

 غروب خورشید و رنگ سرخ غروب

 

بدون شرح

 

نمای غربی روستا

 

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ٥:٤۱ ‎ق.ظ ] [ روح اله جعفربگلو ]
About

به نام سر فصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته اند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند. یک سلام پررنگ و چند نقطه چین... به علامت جواهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند. فرض که دلت نخواست!به فرض که حوصله ات نیامد! به فرض که لایقش نبودم! فرض که دوستم نداری! نه خودم نه امیل هایم را!!!! این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست. بی دلیلی هم خودش کلّی دلیل ست. لااقل می گفتی:{این هم که جوابی ننویسند جوابی ست دریغ از همین حرف چه می توان کرد توئی و عزیز کردهء این دل رسوای سرگردان خودم،چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را می گیرد بگذریم...
Blog Categories
 
Blog Custom